رازهای ناگفته

 

لبانم از هم باز شد

بی آنکه صدايی از آن برخيزد

چنان نزديک بودی

که جنونی می توانست تو را در آغوشم بگذارد

من که آن چنان خود را توانا می پنداشتم

آماده برای انجام هر کاری

تنها به مژگانت نگريستم

که تماشای چشمانت را از من می گرفت و باز می بخشيد

نه تمام رازهايی که با تو آرزوی گفتنشان بود

درود گفتن نمی دانستم

از تو می پرسم:

آنچه به گوش نشنيدی٬ با قلبت ديدی؟

 

/ 0 نظر / 4 بازدید